|
|
|
|
... زن زیبـاســت ... زن زیباست ... زمانی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ...
+[ پــ ریـا
... وقتی عقیده ، عقده خوانده می شود! و نور چراغ در آب ،مهتاب تلقی! و متانت زمین زیر برف یخ می زند! آنوقت است که نان از یتیم خانه می دزدیم و می فهمیم که "دزد" اشتباه چاپی "درد" است!
+[ پــ ریـا
...
من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست
که زرق و برقش شخصیتم باشد
من زنم ...
و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو .
میدانی ؟
درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند . دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم .. دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی .
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود ..
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است !
من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسوول خرابی هایش نبود ..
میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه .. خیانت هم شهامت میخواست ..
نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ...
از لقمه ی حرام میترسد ...
از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است ..
دردم می آید ...
این را هم بخوانی میگویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟ دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ... مادرت اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس
...
بیچاره سرخ می شود و جوابش را باور کن به خودش هم نمی دهد
... دردم می آید
از این همه بی کسی دردم می آید .
به جستوجوی تو بر درگاه کوه میگریم، در آستانۀ دریا و علف. در معبر بادها میگریم در چارراه فصول، در چارچوب شکستۀ پنجرهئی که آسمان ابرآلوده را به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ و عشق را که خواهر مرگ است. ـ پس به هیئت گنجی در آمدی: بایسته و آزانگیز که تملک خاک را و دیاران را ـ متبرک باد نام تو! ـ دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را . . .
+[ پــ ریـا
... هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره در سراب آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبود ه ام با ستاره آشنا نبوده ام روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقه ی گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند ... بارور ز میل بارور ز درد روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیم ها نوازشم کنند ... از دریچه ام نگاه می کنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم ... جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم در فغان لذتی که پاکتر از سکوت ساده ی غمیست آشیانه جستجو نمی کنم در تنی که شبنمیست روی زنبق تنم بر جدار کلبه ام که زندگیست یادگارها کشیده اند مردمان رهگذر: قلب تیرخورده شمع واژگون نقطه های ساکت پریده رنگ بر حروف درهم جنون ... هر لبی که بر لبم رسید یک ستاره نطفه بست در شبم که می نشست روی رود یادگارها پس چرا ستاره آرزو کنم؟ ... این ترانه ی منست : دلپذیر دلنشین پیش از این نبوده بیش از این .
روی خاک - فروغ فرخزاد
+[ پــ ریـا
|
|